تبلیغات
امدادگر جوان
امدادگر جوان
 
قالب وبلاگ
نویسندگان


سلام به همه ی دوستای خوبم که همیشه وجودشون برام دلگرمیه 

میخواهم شما دوستانی که به وبلاگم سر می زنید 

نظرتون راجع به عشق بگید 

وجود داره یانه؟

خوبه یانه؟

اینکه عاشق شدی یانه؟

و یه جمله واسه توصیف عشق

ممنون







طبقه بندی: نوشته های من،
[ جمعه سوم شهریور 1391 ] [ 04:08 بعد از ظهر ] [ وحیده ]






ای وارث تاج و تخت محمود بیا / مرآت صفات پاک معبود بیا
خلق آرزوی بهشت موعود کنند / والله تویی بهشت موعود بیا

عید شما مبارک



[ یکشنبه دوم تیر 1392 ] [ 03:30 بعد از ظهر ] [ وحیده ]


سلاممممممممممممممم

بعد از یک مدت طولانی برگشتم و باز میخواهم مثل همیشه هر روز آپ باشم  و در کنار شما دوستتون دارم






[ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 ] [ 01:43 بعد از ظهر ] [ وحیده ]

من به چشمانم می آموزم که تنها زیبایی ها را ببیند.

من به زبانم می آموزم که فقط زمانی انتقاد کند که راهی دیگر برای اصلاح کارها وجود نداشته باشد.

من به دستانم می آموزم تا نوازش بر سر انسان ها، جانوران، گیاهان و اشیا را یاد بگیرند.

من به پاهایم می آموزم از جایی گذر کنند و به جایی بروند که شاهراهی برای خوشبختی و کمال باشد.

من به دلم می آموزم برای کسی بتپد که لایق عشق من باشد.

من به گوش هایم می آموزم که تنها جملات مثبت را بشنوند تا از منفی بافی ها و کینه ها دور باشد.

من به خود می آموزم که خود می توانم آموزگار خود باشم ، به شرط آن که ، هر آنچه را که می آموزم به سود خود تمام کنم .

من به دلم می آموزم که آرام و دریایی باشد تا بتوانم دیگران را در قطرات عشقم سهیم سازم .

من به روانم می آموزم که خداگونه باشد تا بتوانم بخشش، درستی ، ایمان ، عشق ، خلوص ، پاکی ، نجابت ، زیبایی ، و لطافت را به خود و دیگران پیشکش کنم .

 

من به خود می آموزم.....چرا که من آموزگار خویشم.



[ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 ] [ 01:38 بعد از ظهر ] [ وحیده ]

گـــــــــاهـی بایـد مانـــــــــد و تـــحـــــــــمــل کرد .
.

.

شــــــایـــــد لــازمــ باشـــــــد،

اِحســـــاســــمـان را نســـبــت بــه آدمــها فـــراموش

کنیـــــــــــمـ ـ ـ

نــه خـــودِ آنـــها را . . . . .


[ چهارشنبه بیست و نهم خرداد 1392 ] [ 01:27 بعد از ظهر ] [ وحیده ]

روزی کشاورزی متوجّه شد ساعتش را در انبار علوفه گم کرده است.  ساعتی معمولی امّا با خاطره ای از گذشته و ارزشی عاطفی بود.  بعد از آن که در میان علوفه بسیار جستجو کرد و آن را نیافت از گروهی کودکان که در بیرون انبار مشغول بازی بودند مدد خواست و وعده داد که هر کسی آن را پیدا کند جایزه ای دریافت نماید.

کودکان به محض این که موضوع جایزه مطرح شد به درون انبار هجوم آوردند و تمامی کپّه های علف و یونجه را گشتند امّا باز هم ساعت پیدا نشد.  کودکان از انبار بیرون رفتند و درست موقعی که کشاورز از ادامۀ جستجو نومید شده بود، پسرکی نزد او آمد و از وی خواست به او فرصتی دیگر بدهد.  کشاورز نگاهی به او انداخت و با خود اندیشید، "چرا که نه؟ به هر حال، کودکی صادق به نظر میرسد."

پس کشاورز کودک را به تنهایی به درون انبار فرستاد.  بعد از اندکی کودک در حالی که ساعت را در دست داشت از انبار علوفه بیرون آمد.  کشاورز از طرفی شادمان شد و از طرف دیگر متحیّر گشت که چگونه کامیابی از آنِ این کودک شد.  پس پرسید، "چطور موفّق شدی در حالی که بقیه کودکان ناکام ماندند؟"

پسرک پاسخ داد، "من کار زیادی نکردم؛ روی زمین نشستم و در سکوت کامل گوش دادم تا صدای تیک تاک ساعت را شنیدم و در همان جهت حرکت کردم و آن را یافتم."

ذهن وقتی که در آرامش باشد بهتر از ذهنی که پر از مشغله است فکر میکند. هر روز اجازه دهید ذهن شما

 اندکی آرامش یابد و در سکوت کامل قرار گیرد و سپس ببینید چقدر با هوشیاری به شما کمک خواهد کرد

 زندگی خود را آنطور که مایلید سر و سامان بخشید

[ دوشنبه سیزدهم خرداد 1392 ] [ 08:31 بعد از ظهر ] [ وحیده ]

 


بنویسید به دیوارسکوت ، عشق سرمایه هر انسان است...

 

بنشانید به لب ، حرف قشنگ ، حرف بد وسوسه شیطان است.

 

 و بدانید که فردا دیر است.

 

و اگر غصه بیاید امروز، تا همیشه دلتان درگیر است....

 

پس بسازید رهی را که کنون ، تا ابد سوی صداقت برود ،

 

و بکارید به هر خانه گلی ، که فقط بوی محبت بدهد !



[ سه شنبه بیستم فروردین 1392 ] [ 05:32 بعد از ظهر ] [ وحیده ]



این بار دلم

نه براے آدمے ...

نه براے ملکے ...

نه براے عشقے ...

نه براے چیزے ...

 

که دلم براے خودم تنگ شده است


[ سه شنبه بیستم فروردین 1392 ] [ 05:29 بعد از ظهر ] [ وحیده ]
روزی روزگاری در جزیره ای دور افتاده تمام احساسها کنار هم به خوبی و خوشی زندگی می کردند. خوشبختی، پولداری، عشق، دانایی، صبر، غم، ترس و ... هر کدام به روش خود می زیستند. تا اینکه یک روز دانایی به همه گفت: "هر چه زودتر این جزیره را ترک کنید، زیرا به زودی آب این جزیره را خواهد گرفت و اگر بمانید غرق می شوید."
تمام احساسها با دستپاچگی قایقهای خود را از انبار خانه هایشان بیرون آوردند و تعمیرش کردند و پس از عایقکاری و اصلاح پاروها منتظر روز حادثه شدندهمه چیز از یک طوفان بزرگ شروع شد و هوا بقدری خراب شد که همه بسرعت سوار قایقها شدند و پاروزنان جزیره را ترک کردند. در این میان عشق هم سوار بر قایقش بود، اما به هنگام دور شدن از جزیره متوجه حیوانات جزیره شد که همگی به کنار ساحل آمده بودند و «وحشت» را نگه داشته بودند و نمی گذاشتند که او سوار بر قایقش شود. «عشق» به سرعت برگشت و قایقش را به همه حیوانها و «وحشت» زندانی شده سپرد. آنها همگی سوار شدند و دیگر جایی برای عشق نماند. قایق رفت و عشق تنها در جزیره ماند. جزیره لحظه به لحظه بیشتر زیر آب می رفت و «عشق» تا زیر گردن در آب فرو رفته بود. او نمی ترسید زیرا «ترس» جزیره را ترک کرده بود اما نیاز به کمک داشت. فریاد زد و از همه احساسها کمک خواست. اول کسی جوابش را نداد. در همان نزدیکی قایق دوستش «ثروتمندی» را دید و گفت: "«ثروتمندی» عزیز به من کمک کن."
«ثروتمندی» گفت: "متاسفم، قایقم پر از پول و شمش طلاست و جایی برای تو نیست."
«عشق» رو به سوی «غرور» کرد و گفت: "مرا نجات می دهی؟"
«غرور» پاسخ داد: "هرگز، تو خیسی و مرا خیس می کنی."
«عشق» رو به سوی غم کرد و گفت: "ای دوست عزیز مرا نجات بده."
اما «غم» گفت: "متاسفم دوست خوبم، من به قدری غمگینم که یارای کمک به تو را ندارم بلکه خودم احتیاج به کمک دارم."
در این بین «خوشگذرانی» و «بیکاری» از کنار عشق گذشتند ولی عشق هرگز از آنها کمک نخواست! از دور «شهوت» را دید و به او گفت: "آیا به من کمک می کنی؟"
«شهوت پاسخ داد: "البته که نه! ..... سالها منتظر این لحظه بودم که تو بمیری!...یادت هست همیشه مرا تحقیر می کردی؟ همه می گفتند تو از من برتری! از مرگت خوشحال خواهم شد!"
«عشق که نمی توانست «نا امید» باشد رو به سوی خداوند کرد و گفت: "خدایا مرا نجات بده." ناگهان صدایی از دور به گوشش رسید که فریاد می زد: "نگران نباش، تو را نجات خواهم داد." عشق بقدری آب خورده بود که نتوانست خود را روی آب نگه دارد و بیهوش شد. پس از به هوش آمدن، با تعجب خود را در قایق «دانایی» یافت. آفتاب در آسمان پدیدار می شد و دریا آرامتر شده بود. جزیره داشت آرام آرام از زیر هجوم آب بیرون می آمد و تمام احساسها امتحانشان را پس داده بودند. «عشق برخاست. به «دانایی» سلام کرد و از او تشکر نمود.
«دانایی» پاسخ سلامش را داد و گفت: "من «شجاعتش» را نداشتم که به نجات تو بیایم.«شجاعت» هم که قایقش دور از من بود، نمی توانست برای نجات تو راهی پیدا کند.تعجب می کنم تو بدون من و «شجاعت» چطور به نجات «وحشت» و حیوانات رفتی؟ همیشه می دانستم در تو نیرویی هست که در هیچکدام از ما نیست. تو لایق فرماندهی همه احساسها هستی. «عشق» تشکر کرد و گفت: "باید بقیه را هم پیدا کنیم و به سمت جزیره برویم ولی قبل از رفتن می خواهم بدانم که چه کسی مرا نجات داد؟" «دانایی» گفت: "او زمان بود. 
عشق با تعجب گفت: «زمان»؟ 
«دانایی» لبخندی زد و پاسخ داد: "بله، «زمان»، چون این فقط «زمان» است که می تواند بزرگی و ارزش «عشق» را درک کند!



[ پنجشنبه پانزدهم فروردین 1392 ] [ 12:35 بعد از ظهر ] [ وحیده ]


یکی از قشنگترین دیالوگی که توی تمام زندگیم تو همه فیلما دیدم و شنیدم ..

رضا ( خسرو شکیبایی ): ببین دلخوری، باش. عصبانی هستی، باش. قهری، باش . هر چی می خوای باشی باش
ولی حق نداری با من حرف نزنی . فــَمیــدی ؟

واقعا این دیالوگ رو خیلی دوست دارم  و معتقدم چه معنی داره وقتی با کسی قهری باهاش حرف نزنی والله

[ چهارشنبه هفتم فروردین 1392 ] [ 10:51 قبل از ظهر ] [ وحیده ]


امروز تمام حوصله ام را در یک کلام کوچک،

در تو خلاصه کردم:

من برایت دلتنگم

[ چهارشنبه هفتم فروردین 1392 ] [ 10:38 قبل از ظهر ] [ وحیده ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

تعداد کل صفحات : 20 :: 1 2 3 4 5 6 7 ...

درباره وبلاگ

آمار و امکانات سایت

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :