تبلیغات
امدادگر جوان
امدادگر جوان
 
قالب وبلاگ
نویسندگان

زنه دیروقت به خونه رسید آهسته كلید رو انداخت و درو باز كرد و یكسر به
اتاق خواب سر زد
ناگهان بجای یك جفت پا دو جفت پا داخل رختخواب دید
بلافاصله رفت و چوب گلف شوهرش رو برداشت و تا جایی كه میخوردند ان دو را
با چوب گلف زد و خونین و مالی كرد.
بعد با حرص بطرف اشپزخانه رفت تا ابی بخورد
با كمال تعجب شوهرش را دید كه در اشپزخانه نشسته است.
شوهرش گفت سلام عزیزم!
پدر و مادرت سر شب از شهرشون به دیدن ما اومده بودند چون خسته بودند
بهشان اجازه دادم تو رختخواب ما استراحت كنند
راستی بهشون سلام كردی؟؟؟؟؟؟











طبقه بندی: طنز نوشته های من،
برچسب ها: داستان، طنز،
[ دوشنبه سیزدهم شهریور 1391 ] [ 12:49 بعد از ظهر ] [ وحیده ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار و امکانات سایت

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :