تبلیغات
امدادگر جوان
امدادگر جوان
 
قالب وبلاگ
نویسندگان

چند روزیست که میزبان باد های پائیزی هستیم. بوی پائیز همیشه برایم تداعی کننده بوی کیف و کتاب و دفتر وقلم نو بود که تا مدتها بوی نویی شان در اتاقم می پیچید. روزهای اول مدرسه با چه وسواسی از وسایلممراقبت می کردم. می خواستم تا آخر سال همان بو را داشته باشند. حسی زودگذر که فقط تا یک هفته دوام داشت.هنوز هم با پائیز به وجد می آیم و هوس نویی می کنم. دلم می خواهد باز روپوش مدرسه به تن کنم و در میان شادی و غوغای بچه ها خودم را گم کنم. پا به دنیایی بچگانه بگذارم و از آن لذت برم. بخندم، بدوم، و بازی کنم، فارغ از تمام دنیای بزرگانه ای که برای خود ساخته ام. این دنیا دیگر محصور باید ها و نباید های ساختگی نیست. بی انتهاست. بی غل وغش، آرام و راحت و بی دغدغه. راحت می خندی، راحت می گریی و راحت تر همه را فراموش می کنی.

روزهای اول مهر ... روزهای پر از شادی و دلهره.

اما مهر امسال بعد از چند سال برای ما یک بوی دیگه ای داشت بعد از چندین سال امسال تو خونه ما یک کوچولو بود که شش ساله شد و امروز باید میرفت پیش دبستانی فکر کنم هیجان ما بیش تر از خود فاطمه بود صبح کله سحر پا شدیم آماده شدیم بعد با ابجی ، داداش و دختر خاله فاطمه رو بردیم مدرسه یک حس خیلی عجیب داشتم واقعا دلم می خواست برگردم به شش سالگی و دوباره برم مهد کودک وقتی فاطمه رو نگاه می کردم اصلا باورم نمیشد 6 سال از به دنیا امدنش گذشته از روزایی که مامانم بخاطر فاطمه بیمارستان بستری بود لحظه ای که پرستار اتاق عمل اشتباهی بهمون گفت که با جراحی یا بدون جراحی بیمارتون دیگه خوب نمی شه وای چه لحظه ای بود انگار همین دیروز بود ولی 6 سال گذشته چقدر زود گذشت  و بازم  ثانیه ها و دقایق و ساعتها میگذره و میگذره و لحظه به لحظه  به زمان خداحافظی نزدیک تر می شیم 

 






طبقه بندی: نوشته های من،
برچسب ها: مهر، ماه مهر، آغاز مدرسه، پاییز،
[ شنبه یکم مهر 1391 ] [ 11:17 قبل از ظهر ] [ وحیده ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار و امکانات سایت

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :