تبلیغات
امدادگر جوان
امدادگر جوان
 
قالب وبلاگ
نویسندگان



خوابیده بودم؛ در خواب کتاب گذشته ام را باز کردم و روزهای سپری شده عمرم را برگ به برگ مرور کردم. به هر روزی که نگاه

می کردم، در کنارش دو جفت جای پا بود. یکی مال من و یکی مال خدا. جلوتر می رفتم و روزهای سپری شده ام را می دیدم.

خاطرات خوب، خاطرات بد، زیباییها، لبخندها، شیرینیها، مصیبت ها،

همه و همه را می دیدم؛ اما دیدم در کنار بعضی برگها فقط یک جفت جای پا است. نگاه کردم، همه سخت ترین روزهای زندگی ام

بودند. روزهایی همراه با تلخی ها، ترس ها، درد ها، بیچارگی ها.

با ناراحتی به خدا گفتم: روز اول تو به من قول دادی که هیچ گاه مرا تنها نمی گذاری. هیچ وقت مرا به حال خود رها نمی کنی و من

با این اعتماد پذیرفتم که زندگی کنم. چگونه، چگونه در این سخت ترین روزهای زندگی توانستی مرا با رنج ها، مصیبت ها و

دردمندی ها تنها رها کنی؟ چگونه؟

خداوند مهربانانه مرا نگاه کرد . لبخندی زد و گفت: من به تو قول دادم که همراهت خواهم بود. در شب و روز، در تلخی و شادی،

در گرفتاری و خوشبختی. من به قول خود وفا کردم، هرگز تو را تنها نگذاشتم، هرگز تو را رها نکردم، حتی برای لحظه ای! آن

جای پا که در آن روزهای سخت می بینی ، جای پای من است ، وقتی که تو را به دوش کشیده بودم!








طبقه بندی: نوشته های من،
[ چهارشنبه دوازدهم مهر 1391 ] [ 05:22 بعد از ظهر ] [ وحیده ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار و امکانات سایت

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :