تبلیغات
امدادگر جوان
امدادگر جوان
 
قالب وبلاگ
نویسندگان

زندگی با همه وسعت خویش
محفل ساکت غم خوردن نیست

*******

آقایی از اینکه هر روز به سرکار برود در حالیکه خانمش هر روز در خانه باشد .خسته شده بود 
او می خواست زنش ببیند به او در بیرون چه می گذرد.
بنابر این دعا کرد :
خدای عزیز :من هر روز سر کار می روم و 8 ساعت بیرونم در حالیکه خانمم در خانه می ماند. من می خواهم او بداند به من چه می گذرد؟
بنابراین لطفا اجازه بدین برای یک روز هم که شده ما جای همدیگه باشیم.
خداوند با معرفت بی انتهایش آرزوی این مرد را برآورد کرد .
صبح روز بعد مرد با اعتماد کامل همچون یک زن از خواب بیدار شد و برای همسرش صبحانه آماده کرد بچه هارو بیدا کرد و لباسهای مدرسه شونو اماده کرد بهشون صبحانه داد ناهارشان را تو کوله پشتی شون گذاشت و به مدرسه برد.
خانه رو جارو کرد, برای گرفتن سپرده به بانک رفت به بقالی رفت جای خواب گربه هارو تمیز کرد سگ رو حمام دادو ساعت یک بعد از ظهر بود که او با عجله مشغول درست کردن رختخوابها -به کار انداختن لباسشویی-جارو و گرد گیری -وتی کشیدن آشپز خانه-رفتن به مدرسه برای آوردن بچه ها و سرو کله زدن با آنها در راه منزل -آماده کردن شیر و خوردنیها و گرفتن برنامهءبچه ها برای کار خانه -اتو کشی و مرتب کردن میز غذا خوری نگاه کردن تلویزیون حین اتو کشی در ساعت 4:30 بعد از ظهر و.......... (از ذکر انجام بقیه کارها فاکتور گیری شد) شد.
در ساعت 9:00 او از یک کار طاقت فرسای روزانه خسته شده بود.. به رختخواب رفت در حالیکه باید رضایت همسر در رختخواب را هم تامین کند ...

 صبح روز بعد بلافاصله بعد از بیدار شدن از خواب گفت :
خدایا :من چه فکری می کردم من سخت در اشتباه بودم که به موندن زنم در منزل روزانه غبطه می خوردم 
لطفا و لطفا اجازه بده من به حالت اول خود برگردم .
خداوند با معرفت لامتناهی خود جواب داد:
پسرم من احساس می کنم تو درست را یاد گرفتی و خوشحالم که می خواهی به شرایط خودت برگردی ولی باید 9 ماه صبر کنی زیرا تو دیشب حامله شدی!!!





طبقه بندی: داستان کوتاه،
[ شنبه سوم فروردین 1392 ] [ 10:46 بعد از ظهر ] [ وحیده ]
.: Weblog Themes By Iran Skin :.

درباره وبلاگ

آمار و امکانات سایت

بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
بازدید ماه قبل : نفر
تعداد نویسندگان : عدد
كل مطالب : عدد
آخرین بروز رسانی :